خاطرات یک دختر پس از سقوط افغانستان بدست طالبان

نویسنده: سویدا نور

کودکی‌ام در افغانستان گذشت، جایی که زیبایی‌های طبیعیت با واقعیت‌های سخت زندگی در هم آمیخته است.

من درمیان وزش بادهای سرد و صدای کوه‌هایی که گویی از سرنوشت فریاد می‌زدند، من درگیر رؤیاهایی بودم که فراتر از هر مرزی بودند. هر آسمان ابری مرا وادار می‌کرد که روشنی را در قلبم جستجو کنم.

در دل کوه‌ها و دشت‌های زادگاه، کودکی‌ام پر از لحظات ساده، ولی ارزشمند بود. اما زندگی همیشه آسان نبود. در کشوری که هر روز با چالش‌های جدید روبرو بودیم، رؤیاهایم برای یک زندگی بهتر در روح و روانم در خروش بود. این رؤیاها، حتی در سخت‌ترین لحظات، مرا به جلو می‌بردند.

اما زندگی در افغانستان تنها درگیر چالش‌ها نبود. در دل همان سختی‌ها، آموختم که هرگز نباید از آرزوهایم دست بکشم. با تمام وجود تلاش کردم تا به سوی آینده‌ای روشن‌تر گام بردارم و به جایی برسم که در آن بتوانم رؤیاهایم را به حقیقت تبدیل کنم.

در شرایطی که بسیاری از دختران سرزمینم از تحصیل و فرصت‌های مشابه محروم بودند، من در مکاتب و کورس‌های مختلف تدریس کردم و هر روز بیشتر به رویای خود نزدیک شدم.

 هنگامی که قلم را به دست گرفتم تا ‘من یک زن ام را بنویسم، صدای تمام زنانی بودم که آرزوها و تلاش‌هایشان زیر سایه سکوت دفن شده بودند. کلماتم امید بودند برای کسانی که در دل تاریکی به روشنایی ایمان دارند.

من از همان دوران کودکی می‌دانستم که سرنوشتم در دستان خودم است. در کشوری که هر روز با چالش‌های جدیدی روبه‌رو بود، هرگز از پیگیری آرزوهایم دست نکشیدم. در میان تبعیض‌ها و محدودیت‌ها، تصمیم گرفته بودم متفاوت باشم. هر روز به خود می‌گفتم: “من می‌توانم، من می‌توانم دنیا را تغییر دهم.”

من برای تحصیل، حقوق خود، و دستیابی به آرزوهایم مبارزه می‌کردم. در دنیای پر از موانع، می‌دانستم که باید همیشه به خود ایمان داشته باشم. با امید و اراده‌ای قوی، هر گامی که برمی‌داشتم، به هدفم نزدیک‌تر می‌شدم.

زندگی در افغانستان برای من پر از چالش‌ها بود، اما هرگز تسلیم نشدم. من همواره یادآوری می‌کردم که رویاهایم چقدر ارزشمندند. چرا باید دختران سرزمینم از حقوقی که دیگران دارند محروم باشند؟ این سوال نیرویی در بر من ایجاد کرد تا به دنبال تغییر باشم. باور داشتم که آموزش، کلید رهایی است. با کتاب‌هایی در دست و نوری در دل، تصمیم گرفتم هر مانعی را از سر راه خود دور کنم.

… اما یک سال پیش، زمانی که طالبان دوباره در افغانستان قدرت را به دست گرفتند، زندگی‌ام به طرز چشمگیری تغییر کرد. این رویداد برای من، که تمام رویاهایم را بر اساس آینده‌ای روشن ساخته بودم، مانند یک ضربه سخت بود. وقتی که دیدم همه چیز به سرعت در حال از دست رفتن است، دیگر نتوانستم ادامه دهم و مجبور شدم وطنم را ترک کنم. ترک وطن برای من به معنی ترک بخشی از قلبم بود، اما یادآوری رؤیاهایم آتش امید را دوباره شعله‌ور می‌کرد. هر قدم به سوی ناشناخته‌ها، قلبم را پر از ترس و امید می‌کرد، اما می‌دانستم که هیچ رؤیایی آسان به دست نمی‌آید.

 از آن زمان یک سال می‌گذرد که در پاکستان زندگی می‌کنم و به شدت در تلاش برای تحقق رویاهایم هستم. در حال حاضر، درگیر آمادگی برای آزمون آیلتس هستم تا بتوانم به دانشگاهی معتبر راه پیدا کنم، چرا که این تنها راه برای رسیدن به اهداف بزرگ من است.

با تمام امیدهایی که در دل داشتم، به سوی دنیای جدیدی حرکت کردم. مهاجرت برای من نه تنها یک تغییر مکان، بلکه شروعی دوباره بود. هر روز با ترس‌ها و ناامیدی‌هایی روبه‌رو می‌شدم، اما می‌دانستم که برای رسیدن به هدف‌های بزرگ‌ترم باید از هر مانعی عبور کنم. در دنیای جدید، فُرصتی تازه برای یادگیری و رشد پیدا کردم.

آیا هرگز حس کرده‌اید که رؤیاهای شما می‌توانند حتی در تیره ‌ترین شب‌ها راهی به سوی نور باشند؟ داستان من روایت این معجزه است، معجزه‌ای که از دل درد، جنگ و تبعیض پدید آمده است.

به امید روزی که دختران، دیگر نیازی به جنگیدن برای حقِ خندیدن و آموختن نداشته باشند. به امید روزی که کشورم، جایی شود که هر دختر با بلندترین رؤیاهایش در آسمان‌ها بدرخشد. همیشه به یاد داشته باشید، شما قوی‌تر از موانع زندگی‌تان هستید.

بدانید که با امید و تلاش، جهان را فتح خواهید کرد!

Share.
Leave A Reply

Exit mobile version